و باز هم... دومین روز از زمستون...

زمستون...

زمستون...

عجیب عجین شده با من... این فصل غریب و غریب نواز...

۳۸ ساله... با دست های سردش نوازش می ده پوست روحم رو... هر سال... درست حوالی همین ساعت ها... کرخت میشم بین لذت نوازش و عذاب سردی سرانگشت ها... سرگشته بین لذت و عذاب... خوف و رجا... جمع می شم تو لحاف و  چشم هام رو می دوزم به سقف.. و رژه ی خاطره ها و خطرها و خواستن ها و نخواستن هام رو تماشا می کنم که بی صدا ... اما پر هیاهو قد می کشن و به رخم می کشن گذشتن یه سال دیگه و ورق خوردن یه برگ دیگه از کتابی که نه می دونی چند صفحه است و نه قراره که بدونی...

کز می کنم تو خودم و سعی می کنم به یاد بیارم ۳۸ روز از این همه روزهایی که پشت سر گذاشتم ... و مرور کنم حس های رنگارنگی که توی وجودم جا مونده از اون روزها... ترس... شادی... وهم... جوانی... بهت... عشق... تردید...

وشب... و شب... و شب...

و

قاب کوچکی که ۳۸ ساله گوشه ی این شب هاست... کنار اون شمع سفید پر اشک... روی سجاده ی عنابی مخمل... و عکس هایی که سال به سال بهش اضافه میشه و ... گاهی هم کم... و گاهی هم کم رنگ...

چشم می دوزم به قاب... چقدر آدم اینجاست... یکی خندان... یکی عبوس... یکی خاص و یکی خام... یکی شاد و یکی خمیده... یکی دست به دعا و یکی پا به رکاب... یکی کوچک و شیرین... یکی بزرگ و دور...و یکی...و یکی... و یکی چشم بادومی و شور...

یکی که هست و اما نیست... یکی که نیست و کاش بود... و یکی که گاهی هست و گاهی نیست... و یکی ... که کاش بود... و یکی... و یکی... و یکی های زیاد دیگه...

۳۸ خاطره... ۳۸ آرزو... ۳۸ امید... ۳۸ لبخند... ۳۸ قطره اشک... ۳۸ یاد... ۳۸ شب... و ۳۸ خیال...

دومین روز از زمستون و این همه راز...

عجب عجین شده با من این فصل غریب غریب نواز.....