مادر...
مادر که باشی.. این تویی که میری ته صف... ته صف خواستن ها و نخواستن ها... بودن ها و نبودن ها... و حتی ته صف زندگی...
مادر که باشی... خیلی باید تلاش کنی که خودت رو از یاد نبری... خیلی باید بجنگی که توی چینش ذره ذره سلول های در هم تنیده و پیچیده ی زندگی... یه جایی، هرچند کوچک، به خودت بدی واسه "من" بودن...
مادر که باشی .... پیدا کردن رموز..."من" بودن در کنار مادر بودن، میشه سخت ترین کار جهان...
مادر که باشی، التهاب لحظه ها و خستگی شب ها... میشن جزیی از روزمرگی سیالت و مثل سطل رنگ ریخته شده میون پنبه ها... خودشون رو تحمیل می کنن به تک تک ذره ها و لحظه هات...
مادر که باشی... کنار مادر بودنت... یه جنگ داری با خودت و روزگار واسه وا ندادن و ول نشدن...
مادر که باشی... "من" بودنت دیگه کار ساده ای نیست...
پی نوشت:
/ و امان از اون روزی که یه مادر ِ بی مادر باشی...
// جات راحت و دلت گرم باشه مامانم توی دل آسمون...
دومین روز از زمستون 1360 وسط یه شوره زار مبهوت... میون حال و هوای جنگ زدگی و آوارگی پامو گزاشتم این ور دنیا. توضیحی واسه ی بعد از این اتفاق ندارم... شاید چون توی قمار کوتاه زندگیم، مدتهاست که یقین رو باختم. اون هم به یه سایه... سایه ی جنون!