از اینجا که منم...
تو چه دانی
که پس هر نگه ساده ی من؛
چه جنونی... چه نیازی... چه غمی است...
تا جنون فاصله ای نیست... از اینجا که منم...
م.امید
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم تیر ۱۴۰۰ ساعت 21:59 توسط شیدا(معصومه)
|
تو چه دانی
که پس هر نگه ساده ی من؛
چه جنونی... چه نیازی... چه غمی است...
تا جنون فاصله ای نیست... از اینجا که منم...
م.امید
دومین روز از زمستون 1360 وسط یه شوره زار مبهوت... میون حال و هوای جنگ زدگی و آوارگی پامو گزاشتم این ور دنیا. توضیحی واسه ی بعد از این اتفاق ندارم... شاید چون توی قمار کوتاه زندگیم، مدتهاست که یقین رو باختم. اون هم به یه سایه... سایه ی جنون!