برد و باخت...
بازی همیشه دو سر داره... یا برد و یا باخت...
هر سرش هم حال و هوای خودشو داره...
وقتی بردی؛ شاد میشی و پر میشی از حس های خوب... وقتی هم باختی هم... خوب قطعا غمگین می شی و حس های بد هم میان سراغت...
حالا بسته به اینکه چه بازی رو باختی و حریفت کی بوده... گاهی دستت جون پس زدن حس های بد رو داره و می گذری از روزگار باخت و تلخی هاش...
ولی گاهی... نه دستت زور داره و نه حریفت حریف ساده ایه...
امان از وقتی که به زمان ببازی..
دستت که هیچ... کل تنت رو به کار بگیری.... تلخی حس های بد پشت بندش رو نه می تونی پس بزنی و نه حتی انکار...
لحظه هات دونه به دونه و دسته به دسته جلوی روت به دار کشیده می شن و تقلا می کنن و جون میدن... و تو حتی تاب دیدنش رو نداری... چه برسه به تحمل...
به زمان که ببازی... به امید هم می بازی... به آینده هم...
به زمان که ببازی... دیگه راه جبرانی نیست که نیست... و تو میشی یه بازنده ی همیشه... و یه همیشه بازنده...
اونوقته که کلن رسم بردن فراموشت میشه... و طعمش... و حس های پشت بندش...
خط اخمت عمیق میشه و زلفهات سفید... و سکوت... و سکوت... و سکوت...
دومین روز از زمستون 1360 وسط یه شوره زار مبهوت... میون حال و هوای جنگ زدگی و آوارگی پامو گزاشتم این ور دنیا. توضیحی واسه ی بعد از این اتفاق ندارم... شاید چون توی قمار کوتاه زندگیم، مدتهاست که یقین رو باختم. اون هم به یه سایه... سایه ی جنون!