بچرخ تا بچرخیم...
اون وقت ها که بچه ی خونه بودم.. کلی بابت شب بیداری هام کیف می کردم...
ولی حالا... که مادر خونه ام، این خلق شده مایه ی عذاب...
زندگیه دیگه...
می چرخه...
و البته که...می چرخونه...
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم خرداد ۱۳۹۹ ساعت 5:26 توسط شیدا(معصومه)
|
دومین روز از زمستون 1360 وسط یه شوره زار مبهوت... میون حال و هوای جنگ زدگی و آوارگی پامو گزاشتم این ور دنیا. توضیحی واسه ی بعد از این اتفاق ندارم... شاید چون توی قمار کوتاه زندگیم، مدتهاست که یقین رو باختم. اون هم به یه سایه... سایه ی جنون!