لبریز...
پر از حرفم
و خالی از میلِ به گفتن
وقتی که از کنارم رد می شوی...
صدای پایت که آمد، چشمهایم را بستم
خیال کن خوابم!
من هم خیال می کنم در خواب...
و خواب می بینم حرف هایم را...
آن سوی میز، باد می وزد..
نفس عمیقی میکشم و هوا را با همه ی عطرهایش میبلعم...
و فنجانی قهوه ی تلخ، که میان دستهایش جا می گیرد...
نگاهش را ندیده بلدم انگار...
و صدایش را نشنیده عاشق...
پرم از میلِ به گفتن...
کاش رویا ابدی بود و خواب جاوید...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد ۱۴۰۳ ساعت 6:32 توسط شیدا(معصومه)
|
دومین روز از زمستون 1360 وسط یه شوره زار مبهوت... میون حال و هوای جنگ زدگی و آوارگی پامو گزاشتم این ور دنیا. توضیحی واسه ی بعد از این اتفاق ندارم... شاید چون توی قمار کوتاه زندگیم، مدتهاست که یقین رو باختم. اون هم به یه سایه... سایه ی جنون!