لبریز...

پر از حرفم

و خالی از میلِ به گفتن

وقتی که از کنارم رد می شوی...

صدای پایت که آمد، چشمهایم را بستم

خیال کن خوابم!

من هم خیال می کنم در خواب...

و خواب می بینم حرف هایم را...

آن سوی میز، باد می وزد..

نفس عمیقی میکشم و هوا را با همه ی عطرهایش میبلعم...

و فنجانی قهوه ی تلخ، که میان دستهایش جا می گیرد...

نگاهش را ندیده بلدم انگار...

و صدایش را نشنیده عاشق...

پرم از میلِ به گفتن...

کاش رویا ابدی بود و خواب جاوید...

پسرک...

پسر بزرگم ماه پیش ۱۳ ساله شد

دیروز روی میز شام، وقتی داشت با غذاش ور می رفت، گفت:

مامان کتلت هات همیشه خیلی خوشمزه تر بود، چرا این دفعه مثل همیشه نیست؟!

نمی دونم وقتشه که بفهمه حالِ دلِ مادر تو طعمِ غذاهاشم اثر داره، یا زوده؟!