زنده ام...

اما خالی...

حس اون مترسکی رو دارم که دست داره... پا داره... تن پوش داره و اتفاقن کلاغا رو هم خوب پر میده... اما توش پر از کاهه و بوی موندگی میده...

زنده ام... نفس میکشم... راه میرم... حرف میزنم... می خوابم... بیدار میشم... اما خالی از هر شوقی...از هر اشتیاقی...

غم و حسرت و تنهایی و چرا و چه کنم... همه فکر روز و کابوس شبمه...

فکرها و کابوس هایی که شاید من رو نکشتن هنوز... ولی از تو مثل خوره تک به تک سلول های بودنم رو جویدن و تف کردن...

چه قدرتی بود که اون "من" رو تبدیل کرد به این "من"...؟؟

چه زوری بود که از پس "من" برومد؟

دیگه خودمم نمی شناسم...

چرا فکر می کردم از پسش برمیام؟