مترسک...
زنده ام...
اما خالی...
حس اون مترسکی رو دارم که دست داره... پا داره... تن پوش داره و اتفاقن کلاغا رو هم خوب پر میده... اما توش پر از کاهه و بوی موندگی میده...
زنده ام... نفس میکشم... راه میرم... حرف میزنم... می خوابم... بیدار میشم... اما خالی از هر شوقی...از هر اشتیاقی...
غم و حسرت و تنهایی و چرا و چه کنم... همه فکر روز و کابوس شبمه...
فکرها و کابوس هایی که شاید من رو نکشتن هنوز... ولی از تو مثل خوره تک به تک سلول های بودنم رو جویدن و تف کردن...
چه قدرتی بود که اون "من" رو تبدیل کرد به این "من"...؟؟
چه زوری بود که از پس "من" برومد؟
دیگه خودمم نمی شناسم...
چرا فکر می کردم از پسش برمیام؟
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم بهمن ۱۴۰۴ ساعت 5:20 توسط شیدا(معصومه)
|
دومین روز از زمستون 1360 وسط یه شوره زار مبهوت... میون حال و هوای جنگ زدگی و آوارگی پامو گزاشتم این ور دنیا. توضیحی واسه ی بعد از این اتفاق ندارم... شاید چون توی قمار کوتاه زندگیم، مدتهاست که یقین رو باختم. اون هم به یه سایه... سایه ی جنون!