دیوار آجری قدیمی...
یه دیوار آجری قدیمی که گوشه گوشه اش کنده شده و از پایین، لشکر شوره ها هجوم آوردن سمتشو سانت به سانت دارن تسخیرش می کن...
یه دیوار آجری قدیمی با یه رنگ سفید قدیمی تر؛ که پوسته پوسته شده و با هر نسیمی یه گوشه ازش پر می کشه و خرامون خرامون میشینه رو زمین... انگار که برگ ریزون خزون باشه!
رو تن یکی از آجراش یه زخمه...
M♡P
گمونم با نوک چاقو کنده شده باشه... یا شایدم با نوک کلید... یا شایدم با پشت فندک فلزی طلایی رنگی که یواشکی از تو جیب کت باباش کش رفته طرف و داده به یادگار به عشق خجول خیابونیش... غبار خاکستری فرو رفته توی شیارهای کج و کوله اش و لبه های سابیده شده ی کناره هاش نشون میده یه زخم کهنه است... یه زخم قدیمی و ناشیانه...
یعنی سرانجام این M و P و عشقشون چی شده؟ رسیدن به هم و سر خوشن؟ جا موندن از هم و نا خوشن؟ شایدن رسیدن به هم و نا خوشن؟ یا نرسیدن به هم و سر خوشن؟!
یه دیوار آجری قدیمی... بن بست روبرومه... چقدر پر از قصه است این دیوار و من چقدر خالی ام از نای شنیدن...
دستم رو آروم می رسونم به تن سردش... می کشم و نوک انگشتام می سابه به پوسته های نه چندان سفید رنگ پوسیده اش...
کنارش قدم می زنم... چقدر پر از قصه است این دیوار و من چقدر خالی ام از نای شنیدن...
نسیم می پیچه و پوسته رنگ ها رو با خودش می کشونه این ور و اون ور و قلقلک میده تن خاکستری آسفالت خیابون رو.
چشمم قفل میشه روی یه گوشه ی دیگه دیوار؛ روی یه آجر ترک خورده ی دیگه، که جولانگاه یه قصه ی دیگه است... M ♡?
یه قصه ی مبهم... یه ابهام تلخ و تنها...
دیوار آجری قدیمی انگار زوزه می کشه... نسیم می خورده به تن سردش و بر می گرده توی صورتم... دیوار آجری قدیمی انگار نفس می کشه!
سرم رو تکیه می دم به دیوار و سر می خورم؛ صدای زوزه بلند تر میشه و من کوتاه تر...
دومین روز از زمستون 1360 وسط یه شوره زار مبهوت... میون حال و هوای جنگ زدگی و آوارگی پامو گزاشتم این ور دنیا. توضیحی واسه ی بعد از این اتفاق ندارم... شاید چون توی قمار کوتاه زندگیم، مدتهاست که یقین رو باختم. اون هم به یه سایه... سایه ی جنون!